تبليغاتX
چک نویس های یک خبرنگار - خروش، بس است ديگر مرداب گونه زندگي كردن...

خروش، بس است ديگر مرداب گونه زندگي كردن...

به خودم قول دادم تنها وقتي كه يه حرفي تو دلم هست، يه سري به وبلاگم بزنم و چيزي توش بنويسم، وبلاگ مثل دفترچه خاطراتي آن‌لايني براي من شده كه هميشه كم و بيش بش سر مي‌زنم تا از مطالب و نظرات دوستام لذت ببرم. 

1. واقعا حرفي در دلم نيست، در واقع حرفي در دل هيچ يك از ما نيست، اما به برخي دلايلي كه خيلي‌ها نمي‌دونن اون دلايل چي هستن، فكر مي كنن در دلشون خيلي حرفا هست. مسئله اينه كه به نظر من خيلي از ماهايي كه فكر مي كنيم واقعا خيلي حرف در دلمون داريم، تا حالا حتي يك بار هم ننشستيم و به خودمون بگيم...هان چه مشكلي داري؟ غمت چيه؟.... واقعا آيا تا حالا گفتي؟ تورو خدا بيا با هم روراست باشيم، تويي كه فكر مي كني غم زندگي رو دلت انباشته شده، واقعا مي‌دوني اين غم چيه؟ واقعا تا حالا فكر كردي؟ مي دوني اگه در صبح يك روز شيرين، بعد از نماز صبح، وقتي كه همه خوابن، حتي 20 دقيقه به مشكلاتت فكر كني، همه اونها در خنكاي صبح آب مي‌شن و از بين مي رن؟ امتحان مي‌كني؟

چون مي‌‌خوام بنويسم، مي نويسم. راستش از بچگي هيچ چيز رو به اندازه نوشتن و خوندن دوست نداشتم. يادمه هر وقت از يه چيزي يا يه كسي ناراحت مي‌شدم به سراغ كاغذهاي سفيدم مي‌رفتم و با لحن بچگانم شروع به نوشتن مي‌كردم البته وقتي تونستم بنويسم و بخونم.در كجاي اين جهان پهناور جاي داري؟

يه سوالي ازت دارم، يه سوالي كه چند روزيه ذهنم را مشغول كرده. ببين واقعا تا بحال فكر كردي كه چند درصد از هم سن و سال‌هاي من واقعا براي زندگيشون هدف مشخصي دارن؟ واقعا تا بحال فكر كردي چند درصد از اونها درس و تحصيلات را فقط براي خود اين درس و تحصبلات مي‌خونند، نه چيز ديگه. مثلا نه مدرك بي‌اعتبار دانشگاه‌هاي ايراني؟ تو ممكنه از من بزرگتر باشي يا كوچيكتر، بلاخره يا يه روزي سن من رو تجربه مي‌كني و يا قبلا تجربه كردي، خودت براي چي درس خوندي؟

واقعا تا حالا اين حقيقت تلخ را درك كردي؟ واقعا متوجه شدي؟ به نظرت راه‌حل اين بيماري مهلك و كشنده كه انسان پرتكاپو را به مردابي مرده تبديل مي‌كنه چيه؟ به نظر چيكار كنيم كه حتي تو 70 سالگي يه هدفي براي زندگي داشته باشيم؟

2. ميگن خيلي خوبه كه يه كسي را داشته باشي تا درد دلت را به اون بگي، ميگن خيلي خوبه كسي باشه كه بتوني به راحتي باش حرف بزني و درددل كني، دوستان متاهل من هميشه گفتن كه حتي اگر همسر داشته باشي، بازم كساني را مي‌خواي كه با اونها راحت باشي و بتوني درد دل كني، نظر تو چيه؟ اين «يه كسي‌ها» كجا پيدا مي‌شن؟ اين يه كسي‌ها چه جور آدمايي هستن؟ اشتباه نكن، تويي كه دست دوستي با من دادي، از تو كمبودي احساس نمي‌كنم كه به كس ديگري روي بيارم اما واقعا اين يه كسي‌هاي رويايي كجا هستن كه احدي نتونسته يكي از اونها را پيدا كنه... چرا من يكي از اين يه كسي ها نباشم؟ چرا تو نباشي؟ چرا تو يكي از اين يه كسي‌ها را نداشته‌باشي؟ چرا من نداشته باشم؟

3. راستي، مي‌خواستم نظرت را راجع به اين هم بدونم. چرا برخي مواقع عزيزانت جور ديگه‌اي مي‌شن و به هيچ خروش، بس از ديگر مرداب گونه زندگي كردن....وجه حرفي نمي زنن و به اصطلاح مشكوك مي‌شن؟ فكر مي‌كني دليلش چيه؟ به نظرت چرا برخي روزاي زندگي برات خيلي گرون تموم مي‌شه؟ به نظرت چرا برخي مواقع با از دست دادن يكي از عزيزانت از اين رو به اون رو مي شي؟ چرا؟ چرا برخي مسائل زندگي اينقدر روي من و تو تاثير مي‌ذاره؟ فكر نمي كني ما اشتباه مي‌كنيم؟ اشتباه از ما نيست؟ چرا قوي نيستيم و با هر مسئله‌اي از اين رو به اون رو مي‌شيم؟ واقعا ما از زندگي چي مي خوايم؟

 

 

 

پ.ن(1): واقعا چون مي خواستم بنويسم، نوشتم، دليل ديگري نداشت، اگه نظر ندادي من را از عقيده هاي يك آدم روشنفكر محروم كردي.

پ.ن(2): اگه بتوني از سردرگمي حرفاي من چيزي بفهمي، چيزي كه واقعا تو را با حقيقت حرفام آشنا كنه، مي فهمم كه تو زندگي تجربه زيادي داري، هان تو چي مي گي؟

پ.ن(3): نمي دونم چرا هنوز دوست دارم اولين پست مورد علاقم را اينقدر بخونم، ببين اگه اولين بارت هست كه به وبلاگ من سر زدي، حتما پست هاي قبليم را بخون و در مورد اونها در اين پست جديد نظر بده. اگه دوستي داشتي كه ديدي مي‌تونه به من كمك كنه، حتما منو بش معرفي كن. منظورم وبلاگ بود.

پ.ن(4): اگر لحن سوال و خطابه اين نوشته اذيتت كرد، من رو ببخش، برخي مواقع براي تاثير و گيرايي نوشته بايد اين جور نوشت.

 

!! نوشته شده توسط مسعود | 8:2 | پنجشنبه یازدهم تیر 1388 •