این پست عنوان ندارد...
دیگه خسته نیستم، دیگه آس و پاس نیستم... اما واقعا سردرگمم.... یاد گرفتم خودمو کنترل کنم و در مقابل سختی ها مقاومت کنم، اما هنوز نتونستم با بی انگیزگیم کنار بیام.....
بذار قبل از هر چیز از همه کسانی که تو این چند روز بم لطف کردن تشکر کنم.... درسته نتونستم از مطالبشون استفاده کنم، اما حداقل دلم به این گرم شد که یه چند نفری روم یه حسابی باز کردن....
نمی دونم داره چه تغییری تو زندگیم واسم رخ می ده اما میدونم که هرچی هس، منو یا بالا می کشه و یا تو قعر چاه میندازه.... .jpg)
هنوز نتونستم با خودم کنار بیام..... البته آروم شدم و دوباره تونستم بر خودم غلبه کنم... یه خواهشی ازت دارم، اینقدر به من نگو اقتضای سنته چون می دونم که مشکلات من یه کمی( البته بیشتر از یه کمی) از سن من بیشتره....
نمی دونم چرا دوباره تو وبلاگ کاریم پست می زنم و به حرف دوستام گوش نمی کنم، تو وبلاگی که آدرسشو به دست هرکسی دادی، و هر آدمی با هر اندیشه ای مطلبتو می خونه....
شاید این از صداقتمه و شاید هم از اینه که دیگه هیچ چیز واست مهم نیست.......
دیگه مهم نیست که همه از بعضی چیزا اطلاع پیدا کنن... و واقعا برام مهم نیست.....
اون وقتی که تو آخرین لحظات 8 دی ماه پست قبلی خودمو می نوشتم، آرزو می کردم که پست بعدیم با عنوان این باشه که "می خواهم دوباره بلند شوم"، اما حیف که این طور نشد، حیف، ........................................ حیف که این جوری نشد.....
واقعا هنوز نتونستم با خودم کنار بیام، به خدا شکست عشقی نخوردم، چرا این طور اشتباه فکر می کنین؟؟؟
نمی دونم واقعا چم هست؟؟ آره نمی دونم////
هنوز افکارم رو درست و حسابی جمع نکردم و انگار الان دارم از روی تکلیف این پست رو می نویسم.........
تکلیفی که نمی دونم کی برام مقدر کرده.....
بگذریم//// هوا چه خوبه......، هوا اصلا خوب نیست، چی می گی تو؟؟؟
از حرفای بعضی ها واقعا خندم میگیره.... اینقدر سرخوش و شادن که نمی تونن خودشونه کنترل کنن و بیخود و بی جهت اراجیف سر هم می کنن//
دیگه عادت کردم که از هر جایی رد می شم میگن این سرخوشه... دیگه به تکه کلام ها و پچ پچ های پشت سرم عادت کردم، دیگه به تیکه پرونی ها عادت کردم..... عادت کردم.... دیگه واسم مهم نیس این چیزا.... راستشو بخوای دیگه هیچ چیز برام مهم نیست.....
همه کار رو از روی اجبار می کنم..... کار، درس، زندگی، حرف زدن و هزار تا چیز دیگه..... بم می گن تو دیوونه شدی.... کم کم خودم هم به این نتیجه رسیدم که واقعا دیوونه شدم/////
آخه کی فکر می کرد اون بچه ای که 5 دقیقه صحبت باهاش آدما اندازه 1 سال شاد می کنه، الان یه جور دیگه ای شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی باورر می کرد کسی که تو دوران سخت نوجوونی همدم ده ها نفر بود و برای مشکلات اونها راه حل پیدا می کرد، الان با یه مشکلی که خودش نمی دونه چیه دست و پنجه نرم می کنه؟؟
کی فکرشو می کرد؟/
خیلی ها هستن که میخوان بم کمک کنن... اما حیف که نمی تونم کمکشون را قبول کنم///////
سبز، سیاه، آبی، بنفش، خاکستری، قهوه ای، زرد و قرمز.........
ترتیب این رنگ ها یه روانشناس را با روحیات من آشنا کرد. کسی می دونه معنی این کلمات یعنی چی؟؟؟؟
نمی دونی؟ زیاد هم مهم نیس.... آخه هیچی دیگه مهم نیست....
وقتی تو چند تا چیز باهم شکست بخوری یه کم بلند شدن توش واست سخت میشه.................
دیگه نمی دونی چی کار کنی و همین جور سردرگم می مونی و نمی دونی چی کار کنی.......، هر روز نا امید تر از روز قبل....
جالب اینه که حتی نزدیک ترین رفقات(!!!!!!!!!!) هم متوجه حالت نمیشن...... خودت که بد تری اصلا......................
پ.ن(1): تو این چند روز تنها همدمم این لپ تاپ کوچیکم بوده، اما افسوس که زبون نداره تا بم بعضی چیزا رو یادآور کنه....
پ.ن(2): بی حوصلگی تنها حسنی که داره اینه که یه یادی از خاطرات قدیم را تو ذهن ما زنده می کنه....
پ.ن(3): چرا فکر می کنین میخوام جلب توجه کنم؟ مگه این که شما منو به اسم یه آدم سرخورده بشناسین خوبه؟ نکنه فکر کردین از کمبود محبت رنج می برم؟ خیلی خنده داره.........
پ.ن(4): حرفای بعضیا واقعا اعصابمو به هم میریزه..... چرت و پرت هایی که نه سرش معلومه و نه تهش
پ.ن(5): به خدا هرچی فکر کردم نتونستم یه عنوان مناسب واسه این پست پیدا کنم.......
پ.ن(6): زیاد خودتو معطل من نکن.... من مهم نیستم.... بلاخره جامعه باید برای پیشرفت بعضی ها رو قربانی کنه دیگه... شاید من هم قربانی این جامعه شدم.... اشکالی داره؟
پ.ن(7): اگه از این دو تا پست آخریم هیچ چیز نفهمیدی، مهم نیست، چون خودمم نفهمیدم چی میخواستم بنویسم و چی نوشتم.....
پ.ن(8): تو چی میگی؟؟؟؟؟؟؟ نظرت چیه؟ با من درمیون بگذار...............، مگه نمی دونی نظرات خوشحالم می کنه؟
پ.ن(9): تو رو خدا اگه دیگه حوصله منو نداری، کاری بام نداشته باش، پشت سرم اینقدر حرف نزن تو رو خدا.......
پ.ن(10): ای کاش میتونستم دریا رو ببینم............
خسته شدم،...............................
این پست با همه پست هام فرق می کنه.... یا همشو بخون یا هیچیشو نخون............
می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
ستایش کردم، گفتند خرافات است
عاشق شدم، گفتند دروغ است
گریستم، گفتند بهانه است
خندیدم، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم ....
امشب دیگه حال و حوصله مطلب نوشتن ندارم، دیگه نمی دونم می خوام چی کار کنم. تو زندگی آدما بعضی روزا هست که اصلا نمی فهمن حالشون چطوره، بعضی روزا که هرچه دوست و رفیق و بابا و خونواده و همه ازت می پرسن چته نمی تونی جواب بدی..
- چته؟؟ هیچی... – تو یه چیزیت هست... نه به خدا هیچیم نیس....
این جوری می گی اما تو دلت با خودت می دونی که داری دروغ میگی... راستی راستی چته؟/؟؟ سوالیه که خودت از خودت می پرسی... و فقط می تونی اینو جواب بدی که: از همه جا و از همه چیز خسته شدم...... دیگه حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم..... دیگه نمی خوام حتی زندگی کنم..... دنیا را نگه دارید...... تو رو خدا وایسین.... به خدا می خوام پیاده شم...... هیچ کس رو نداری که بهش این حرفا رو بزنی و زورت تنها به دکمه های کیبورد می رسه.... بنویس، بنویس تا دستخطت خوب شه.... یادمه همیشه اون موقع هایی که تو گاراژ خونمون مغازه کوچیک خوراکی باز کرده بودم، وقتی نوروز، همسایمون می خواست بیاد ازمون نسیه بگیره این حرفو بم می زد ..... و من از روی سادگی بچگیم به این حرف اون می خندیدم..... بخند..... اما نمی دانی که خنده های کودکانه تو روزی برایت بیگانه می شوند.....
اصلا امشب فراموش می کنم که کسی منو به اسم یه خبرنگار میشناسه... مهم نیس کسایی که این متنو می خونن منو میشناسن یانه...
ناسلامتی اونا هم تو حالگیری من خیلی نقش داشتن........
بر می گردم به دوران کودکیم..... دورانی که همه بعنوان روزهای شیرین زندگیشون از اون یاد می کنن..... دورانی که برای من اصلا شیرین نبود.....
من اصلا دوران بچگی خوبی نداشتم... آخه همیشه تو فکر بزرگ شدن بودم و تو اون دوران اصلا به این فکر نمیکردم که یه روزی میرسه که حسرت روزهای قشنگ بچگی را می خوری... همه همین طورند اما مال من خیلی فرق می کرد..... خیلی.....
اصلا من چی میخام بگم امشب؟؟؟؟ -چه مرگته تو هان؟؟؟؟؟ هیچی به خدا.....
دورانی که برای من اصلا شیرین نبود... دورانی که همیشه حسرت دیگرون توش بود.... دورانی که باید صرف بازی های کودکانه می شد اما برای من با تنهایی تموم شد...... تنهای تنها...... یه روز یادم بنداز این دوران را مفصل تعریف کنم.... اما حیف..... ناگهان چقدر زود دیر می شود.....
چی میخوای بگی اصلا.... هیچ ..... می خوام بگم از امروز زندگی برات تعطیله.... بزار چند ماه هم اینو تجربه کنیم..... اینم یه مدِ جدیده دیگه.... نه؟ مثل شیطون پرستی یا.....
بازم نتونستی یه کسی رو واسه خودت پیدا کنی..... کودکی تمام می شود و نوجوانی آغاز..........
و در این دوران هم هیچ.......
بعد از آن فقط نا امیدی و سرشکستگی است..... هر چی سعی می کنی در مقابل آدما خودت را قوی و سر شاد نشون بدی نمیشه و آخرش روزی می رسه که یه کسی به تو، به تو که برای خودت کسی شده و به قول کیومرث رُجُل شدی... به تو میگه که: هرچند سعی می کنی خودت را قوی نشون بدی اما می دونم که انسانی هستی که .....
این یعنی 17 سال تلاش بیهوده....
این یعنی اینکه هر چی سعی کردی با مطالب بزرگتر ها خودت را در اونها جا بدی کشک .....
این یعنی روز از نو روزی از نو .....
این یعنی باز هم دوران ناخوش بچگی....
این یعنی حسرت.....
و این یعنی اینکه باز هم یه بچه پایین شهری که نه از روی ثروت پدر، نه از روی شهرت و نه از روی هیچ دوباره از جا بر می خیزد و در سن 17 سالگی خود را مردی بزرگ جلوه می دهد...
واین یعنی اینکه باید برخواست.....
باید برخیزم اما نمی دانم چگونه؟؟؟؟؟
از دفتر یه هفته مرخصی میگیری.... اما نمی دونی واسه چی....
شاید وقتی دبیر سرویسم این مطلب را بخونه (البته اگه تا آخرش را بخونه و از سر و تهش چیزی سر در بیاره) بم بخنده اما باید بگم نمی دونم چی شده و نمی دونم........
- هیچی.... تو آدم نمی شی؟؟؟ یالا بگو چته دیگه؟؟؟؟
به خدا هیچیم نیست....
و باز روز از نو روزی از نو...........
خسته شدم به خدا.......... یعنی میگی امروز میمیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و این است معنای بطالت زیستن.............
پ.ن(1): از دوستان گلی که این مطلب رو خوندن و چیزی ازش سر در آوردن خواهش می کنم بم کمک کنن. واقعا سردرگم شدم.... 2 بار به خودکشی فکر کردم به خدا..........
پ.ن(2): اگه نظر خودت را واسم بگی خیلی ممنون میشم.... اگه نتونستی و خواستی بام بصحبتی یه چند روزی صبر کن.....
پ.ن(3): بازم میگم........ کمکم کن به کمکت احتیاج دارم به خدا................





